معجزه اتفاق افتاده بود..

زن چادرش را روي سرش جابجا كرد.جلوي اينه ايستاد وسرش را به طرف اتاق پسر چرخاند وبا صداي بلند گفت :"امير جان،پسرم،بيداري؟"

صدايي نيامد زن سرش را با تاسف تكان داد وآرام به سمت اتاق حركت كرد.پسر بر روي تخت دراز كشيده بود ودو دستش را زير سرش گذاشته بود وبه سقف نگاه ميكرد وآرام آرام آهنگي را كه با MP3پليرش گوش مي داد ،زمزمه مي كرد.زن در چارچوب در ايستاد وبه پسرخيره شد .پسر زير چشمي زن را مي پاييد بعد ازگذشت مدتي بدون اينكه رويش را به سمت زن بچرخاند،با بي حوصله گي گفت:"نمي خواي بري؟"

زن:"پس اومدي اينجا چه كار كني؟نيومدي كه همه اش روتخت دراز بكشي وآهنگ گوش كني كتاب بخوني."زن مي خواست گريه كند .هنوز حرف زن تمام نشده بود كه پسر ....